سفارش تبلیغ
صبا ویژن

خاطرات جالب وشیرین وخواندنی

قسمت پنجم خاطرات سید وهزاره افغانی درساوه + کودکی که گرفتار بی ر

slom     

  (ص6خاطرات سید وهزاره ، پایان )

   وای!‌  برماو  ملت ما  و وای!   از این کارهای خلاف دین برده درقالب دین ، بازمیگوییم که ما رفتار رسول خدارا داریم  وبه سیره ی جدّ مان  رفتار می کنیم و سید بودن چه فرق دارد که باد های شیطانی این تَوَهُّمْ های ناروارا  به کله های ما فروکرده که چون ماسید هستیم هرجنایت و هر خیانت را که خلاف دستورات اسلامی وقرانی باشد اگرمرتکب شویم عیبی ندارد وچون اولاد پیامبر هستیم خلاف ما عین شرع و عین دستورات اجداد ما است .

          حضرت نوح نبی علیه السلام باره فرزند خود از خداوند خواست چرا اورا غرق می کند ؟ خداوند فرمود آن فرزند از اهل تومحسوب نمی شود زیرا اوعمل ناشایست دارد آیا فرزند پیامبربودن  مجوز این همه عمل های ددمنشانه می شود ؟

   اگرکسی بگوید که : من که همان عمل های نا پسند را انجام نداده ام . جواب اینکه کسی که فرق گذاری بین  سادات وهزاره را و برتری سید هارا تبلیغ می کند چه به زبان و چه به قلم و چه با هرروش دیگری درهمین کار ها ی ظالمانه و ستمگرانه شریک است واگرروز قیامت و حساب خداوند راست است درپای میزان عمل کوهی از گنه را خواهی داشت  .

 درحدیث امده که خداروزقیامت هیچ عضور ا مانند زبان عذاب نمی دهد وزبان به خدا وند از شدت عذاب شکایت می کند و خدا می فرماید که تو سخن را به خود جاری کردی که شرق وغرب عالم را فراگرفت و چه خون های ناحق که به سبب تو ریخته نه شد و عرض وآبروی ها ی توبه خطرانداختی   لذا جزای تو این است .

 سید بودن هرگز مجوز کارهای خلاف نمی شود مگر هارون رشید و مأمون ، معتصم عباسی ، متوکل که بارهای حرم امام حسین را خراب کرد و ... همه سید نبودند  هرسید که کارخلاف شرع و دین مرتکب شود مانند کسی است که سید نیست وکارخلاف را انجام داده .

در همین راستا حضرت امیرالمومنان (ع) می فرماید  :
«
اِنَّ   اَولَی النّاسِ بِالاَنبِیاءِ اَعلَمُهُم بِما جاوُابِه، ثُمَّ تَلی: «اِنَّ اَولَی   النّاسِ بِاِبراهِیمَ لَلَّذی اَتَّبَعُوهُ وَ هذا اَلتَّیُ وَالَّذِینَ آمَنو   وَاللهُ وَلِّیُ المُومِنِین» (آل عمران/68) ثُمَّ قالَ: اِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ ـ   صلی الله علیه و اله ـ مَن اَطاعَ اللهَ وَاِن بَعُدَت لَُحَمتُهُ، وَ اِنَّ   عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَن عَصَی اللهَ وَانِ قَرُبَت قَرابتُهُ» (حکمت 96

یعنی   نزدیک ترین مردم به پیامبران، داناترین شان به رسالت آنان است. بعد این آیه را   تلاوت فرمود: نزدیک ترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی نمایند و از   دین نبی و اهلش پیروی کنند و خدا دوستدار مومنان است» آنگاه فرمود: دوست محمد کسی  است که خدا را اطاعت کند ـ هرچند از نظر خویشاوندی دور باشد. و دشمن محمد کسی است که خدا را عصیان کند ـ هرچند از نظر قرابت نزدیک باشد.

                           ادامه ی خاطرات تلخ :

 خلاصه : این زن طلاق اش را از جوان هزاره گرفت وبرگشت واو مبایل راننده ماشین را مرتب می گرفت وبه بستگان خود زنگ میزد و باشادی وسرور گرفتن طلاق اش را بشارت میداد ولی من دیگر غم واندوه وجودم را احاطه کرده بود ازصحنه سخت وتکان دهنده از محمد آباد عرب های ورامین تاساوه دیگر هیچ گونه سخن نگفتم وهمواره دلم به حال آن بچه ی بینوای که قربانی این تعصب بی مورد و ظالمانه گردید می سوخت  و جگرم غرق درغم و رنج بود .

 بعدازان چند روز بعد به مجلس عروسی درتهران رفتیم همرای برخی دوستان و مردم سرپل مزار وقت ازتهران برمی گشتیم دروسط را ه صندلی من با یک سید پول داراز مردم (سر پل) باهم افتاد دربین راه همین خاطره را به خاطرکه ملت ومردم ماچه  قدرگرفتار جهالت های سخت ودرد آوراست به همین اقاسید محترم پول دار که اسم اش سید غلام است ساکن ساوه صحبت کردم بعدازپایان داستان آقاسید به من گفت :

 خانه آن زن را که طلاق خودرا گرفته میدانی ؟ من گفتم : آره بلدم چه کارش داری ؟ گفت : اگرنشانم دهی به خدا قسم ده هزار تومان به خاطر نشان دادن خانه او به تومید هم .

    گفتم به او چه کارداری ؟ آقاسید گفت : میخواهم  بروم پای اوببوسم زیراکه او کار خیل بزرک وعاقلانه را کرده که من اکنون ازاو این قدر خوشنود شده ام که می خواهم بروم پای اورا ببوسم .

 توای خواننده محترم ! جهالت واحمقی این سید را باز ببین که : ره از کجا است تا به کجا ؟ مگرامام خمینی که رهبرشیعیان جهان است دخترش را به غیر سید نداده است  ؟مگرداماد محترم ایت الله سید محمدرضا گلپایگانی که مجتهد بود ومرجع تقلید ، حضرت ایت الله صافی نیست ؟

 درکدام کتاب گفته که سید باغیرسید نباید ازدواج کند ؟ مگرچیزی را به دین وارد کردن بدعت وحرام نیست ؟ بدعت گذاری وچیزی  را که جزء مسلمات دین است اگرکسی قبول نکند مگرکافرنیست ؟خلیفه دوم را خیل مورد شماتت قرار می دهید پس خود تان چرا پیروی این اقای را می کنید ؟

 واقعا واقعا که ......

 اگرکسی بگوید : من به تمام امور از اقای خلیفه دوم پیروی نمی کنم فقط یک مورد است .جواب اینکه پیروان واقعی اش هم درتمام امور که از او پیروی نمی کنند ومانند ما که ما خود را شیعه میدانیم دربرخی موارد تخطی میکنیم و دربرخی جا از امامان  معصوم داریم اطاعت می کینم .

 برخی سادات را اگرکسی بگوید که دین واسلام این حرف های (که دخترسید به غیرسید حرام است ، نباید بدهد ) راقبول ندارد. اقا سید درجواب می گوید : من این این شریعت راقبول ندارم که دخترسید رابه غیرسید مجازبداند .

   خواننده عزیز خو د حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل .

    امابرخی سادات عظام که لطف دارند درهمین وبلاگ پیامی ثبت می کنند به عرض شان میرسانم که :

 اولا: من همه سادات عزیز را که شامل این جهالت های ناروا وغیردینی واحمقانه نکرده ام ومن درهمین وبلاگ سادات مکرم ومعززفراوانی را نام برده و برخی اسامی مبارک شان را درج کرده ام که باعث برکت و سبب نزول رحمت خداوند به شهرودیارخواهندبود .

  دوما : چنانچه این وبلاگ رامطالعه می کنید من تمان نقاط منفی که درخاطرات دارم به قلم کشیده ام چه هزاره یا سید یا ایرانی حتی حوزه ی علمیه ولی هیچ کسی کلیمات رکیک وتوهین آمیز به جای نظر ثبت نکردند ولی برخی سادات کرام که به قول معروف : ازکوزه برون تراود انچه که دراوست .هرگونه بی ادبی و سخنان نا شایست  را نثارمن می کنند . حالا این توهین وبی ادبی که به جای نظردرج می  کنند  از علامات سید بودن شان هست یا از خوی اباءو اجدادشان ؟ .

  سوما : تمام خاطراتم رابا استدلال به حکم اسلامی ودلیل فطرت پسند ذکرکرده ام  اقا ی محترمی که شاید به نظرش این گفته های من بی اساس باشد با دلیل و مدرک بی پایه بودن اش را ثابت کن ومن هم به سرچشمان قبول دارم .
(
پایان      

                 


قسمت اول چهارباغی سرپل + هزاره چهارباغی +گیزابی + ترکستانی + ننگ

                                        جهالت وغفلت و فریب :                                                           

که این مرض که از جهالت و تکبروخود خواهی سرچشمه می گرد دربسیار مردم افغانستان کاملا وجود دارد این مرض مهلک  قریب به اتفاق مردم مارا گرفتارساخته است که من پنج نمونه را متذکر می شوم

                  مردم چهارباغی یا هزاره یا ترکستانی   :

 ما دربین مردم به اصطلاح ترکستانی  هستم و این مردم که خودشان  هزاره اند ولی درعین هزاره بودن ، مردم هزاره ی غیرچهارباغی  را کوهستانی میخوانند عجیب اینکه: درمیان  این ها کوهستانی مساوی است به : نافهم واحمق و بی شعوروپست!

   وهمواره این ادبیات را با تمسخر و استهزاء‌ به مردم شریف منطقه هزاره نشین بکارمی برند وعجیب تراینکه : ازاجرای اینگونه کلمات وگفته های ناصواب، ملامت وجدانی ووحشت گناه ندارند.  یعنی گویا آزاردادن را ثواب  ، زخم زبان زدن را بدون کیفرفکرمی کنند وشاید  گمان دارند دل شکستن هنری است که فقط آنها بهره مند هستند.

     وبرخی خودرا  منسوب به قوم تاجیک میدانند، یعنی میگویند :  اصل وریشه ما تاجیک است بعدا به هزاره ملحق شده ایم ،شاید  این الحاق را شُؤم تصورمی کنند  یا ندایی اَلها کُمُ التَّکاثرسرمی دهند  . وبرخی قدم را فراترگذاشته وسلطان محمودافغان را ازازنیاکان نجیب خویش می پندارند ومیگویند: سلطان محمودبه خویشان خودسفارش کردکه حالاکه  من به سلطنت واقتداردست یافته ام ارمغان این قدرت برای شما این است که بهترین وحاصلخیزترین زمین این دیاررا انتخاب کنیدتا از هدیه شاهانه مستفیض گردید واجداد ما نیز گیزاب را برگزیدند.

    حالا !  چه فامیل سلطان غزنین باشند یا ازقوم تاجیک تفاوتی نمی کنند، درزمان حال اینها( هزاره) وقوم شلاّق خورده ی  هستند که ازتحفه شاهانه محروم وازخویشان تاجیک جدا افتاده اندبلکه حالا نه سلطانی است که حمایت کند ونه قومی شریف تاچیک پزیراه هستند .پس درحال حاضر ، بهترین راه، قناعت به همان قوم مظلوم هزاره است ، به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد !! 

        امّا تاریخ وپیشینه ی ترکستانی های هزاره :

    وقتیکه  عبدالرحمن ظالم درحدودسال های 1311و1312هجری قمری   درارزگان و منطقه هزاره نشین حمله بردند و قسمت اعظم مردم شریف هزاره جام شهادت نوشیدند.برخی به اسارت درآمدند به کشورهای هند وانگلیس وروسیه فروخته شدند   و قسمت دیگر آواره کوه وبیابان گردیدند و قسمتی نیزبا هزاران زخمی درون وباکوله باری ازرنج درد توانستند خودرا به کشورهای همجواربرسانند .

       امامردم گیزاب: این مردم شریف نیز مانند بقیه هزارگان ازقبل میدانستند که لشکر عبدالرحمان به قصد نابودی کامل هزاره ها آمده اند ، زن وکودک وپیروجوان فقط یک راه دارند که باید کشته شوند ، قتل وغارت ونابودی ارزگان خاص ومناطق همجوارگواهی میدادند که گیزاب نیزباید به خون رنگین شود این امر بی نهایت مردم گیزاب را  به وحشت انداخته بود.

     ازاین سو، گیزاب درجای قرارگرفته اند که ورود به آن فقط یک راه داشت که جوانان شجاع وغیرت مند با تهیه وآماده گی  کامل محل عبوررا مسدود ساخته بودند که هرگزمنفذی برای ورود لشکریان امیروجود نداشت .

     لشکریان امیردرحومه گیزاب متوقف می شوند وورود به این ناحیه را امکان پزیر نمی بینند  ومدتها برای تصرف گیزاب سرگردان می گردند تااینکه :یک خان خیانت کاری هزاره (که خداوند اورا به لعنت ابدی خود گرفتارسازد) به نام میر غلارضا بیک فرزندسلمان بیک خلج که ازساحه ی همین السوالی بود با لشکریان همکاری کرده وسربازان را ازرویی صخره ها به داخل گیزاب راهنمایی می کند . جوانان مدافع درمسیر کمین کرده اند ولی با خیانت این خان ملعون تمام منطقه به تصرف بی امان لشکردولتی درمیایند .ازاین سو مردم بیچاره غافل، بدون تشویش وآرام لمیده اند که ناگهان متوجه می شوند که کارازکارگذشته. 

   که حتّی درباره مردم گیزاب آمده : وقت سربازان عبدالرحمن وارد گیزاب می شوند  زن ازمرد  واولاد از والدین و مادر از کودک درون گهواره اش ،جوان ازپیر  بی خبر فرار کردند. محشرکبری که قرآن ازآن خبرمی دهد تمثال آن درمنطقه گیزاب به وقوع می پیوندد . بین این رستاخیزو قیامت موعود، این فرق بود که درحشرازعدالت ودرگیزاب ستم فرارمی کردند.

      به نظر من : این جریان جای اشک ریختند دارد ونیزداغ این قضیه تاقیامت کبری دل های هرغیرت مندی هزاره را جریحه دارمی سازد که خواهران ومادران ما وبرادران وپدران ما به این مصیبت بی بدیل گرفتارآمده اند.تازه هول وهراس این واقعه را اگرریزریز وبادقّت مورد ارزیابی قراردهیم  آنوقت نگاه می کنی که جریان کربلا وآتش زدن خیمه ها تجدید شده واشکت روان ودلت سوزان وسوگواردرماتم خواهی نشست  و کدام جوان غیرت مند هزاره است که این مصیت را ازیاد ببرد و کدام دین داری است که این واقعه  او را متآثر نسازد . 

      تااینکه جَوِّی منطقه گیزاب کمی آرام می شود  وزمین های هزاره ها  دربین پشتون ها قسمت می شوند  ومردم رابه بردن اطفال و کودکان وباقی ماندگان شان فرا می خوانند .

      هزاره های گیزابی بعد ازاینکه ازطرف دولت عبدالرحمنی فراخوانده می شوند ،  به چند گروه تقسیم می شوند :

   1-  قسمت کمی شان به سوی ارزگان و مناطق دیگر رفته برای کمک ، یعنی به قصد اینکه  اگر گیزاب ازدست رفته بقیه سرزمین هزاره  از دست نرود وبین پشتون ها تقسیم نگردد .  2- قسمت دیگر(بیشترین شان ) دوباره به  گیزاب مراجعت می کنند  زیرابرخی کودکان واطفال و پیران شان که احتمال داشت زنده باشند درگیزاب جای مانده بودند ،  نیز گیزاب سرزمین آنان وسرزمین آبا ء واجدادی این مردم است وتمام زندگی و خانه و مایملک شان بلکه تمام هستی شان  درآن جا بودند  وبه اضافه اینکه تمام عزیزان ونیاکان وکسان شان  درهمین گیزاب مدفون شده اند، بلکه  دوران کودکی وتمام عمرشان درهمین گیزاب سپری گشته  ودل کندن خیلی دشوار به نظرمی رسید ،اگرچه این برگشتن رنج کمر شکن داشت ولی چاره ی نبود بایداین امرصورت می گرفت .   3- قسمت دیگر  بدون توجه به گذشته روبه فرار می گذارند وقسمتهای این فراریان  خود را به مشهد میرسانند که برخی این خاوری های مشهد گیزابی اند  ، وقسمتی که به سرزمین گیزاب دوباره برگشته بودند ، سرگشته وحیران می گردند زیرا خود به چشم مشاهده می کنند که کوچی های هندی درخانه های آن ها لمیده وتمام دارایی وامکانات شان تصرف می کنند واموال آنان غارت کرده وازتمام محروم گردیده اند.

      تااینکه عمری نکبت باروجهنمی امیرعبدالرحمن پایان می پزیرد وروانه درک اسفل السافلین می شود وملک حبیب الله پادشاه شد که این پادشاه داد گستر اعلام میدارد که مردم هزاره  نباید کشور ر ا ترک کند  آنان جزئ  این خاک اند .وزمین های که به تصرف کوچی ها درامده وبه غارت رفته دوباره به صاحبانش عودت داده می شود .این اعلام مردم رنج دیده ی هزاره را دوباره به درباردولت می کشد وبزرگان گیزاب وارزگان  نیز به این کارمبادرت کرده وعریضه خود را به حضورپادشاه می رسانندولی سلطان درعوض ملک گیزاب که به گوچی هاداده شده کمی زمین به سرزمین ترکستان به آنان توزیع می کند .اگراین زمین دل مجروح شان التیام نمی بخشند ولی چاره چیست ؟ چگونه زخم جگرشان مرهم گذاری شده که خانه وکاشانه به غارت رفته وزندگی واقوام وهمسایه ها همه ازنظر مفقود گردیده اند ، قبرستان آباواجداد وخاطرات زندگی وبازی های کودکانه وباغ ، زمین ، رودخانه زیبای هرمند همه وهمه درگیزاب جا مانده .مگر خاطرات شیرین گیزاب فراموش شدنی است درحالیکه آدم که عاطفه بشری داشته باشد وخاطره یک شب زندگی را که به خوشی گذشته ازیاد نمی برد وحالا اینها مگرمی توانند به این آسانی این بهشت هزاره جات را درتاق نسیان قراردهد ؟!!! حتما درخواب وبیداری درشادی وغم بلکه درهمه حالات اشک دیده گان خشک نگردید وغصه جانکاهی وجود شان احاطه داشت .  

  این خلاصه سرگذشت پدران گیزابی بود که حتما الان این بزرگواران ازجهان رخت بربسته اند ازخداوند برای این مجاهدان وغارت شده گان جداً علودرجات مسئلت می کنم که مقابل تجاوز لشکر عبدالرحمن ستم گر ایستادند . ارواح طیبه شان با شهیدان کربلا محشور ومکان شان جنت المأواباد.

      اما متآسفانه فرزندان ونوادگان این مردان شجاع وشهیدان راهی خدا ومجاهدان راستین ،این ایثار وفداکاری ها را فراموش کرده یا اهمیت نداده اند  تاازاذهان شان پاک گردیده،  یا اینکه بدرستی این تاریخ غمبار به آینده گان انتقال نیافته است ، زیرا این ها نه تنها ازمقام آنان ارج نمی نهند بلکه به بازماندگان نسل هزاره که درهمان کوهستانات زندگی می کنند واصالت وایثار نیاکان را حفظ کرده اند به باد تمسخرمی گیرند .

   وای برملت که هویت خود را ازدست بدهند واصل وریشه خودرا فراموش کنند، ورشادت ها وشهامت ها وشهادت ها شان را  نادیده انگارند ، وای برملتی که درد نداشته باشند به همینکه من ترکستانی شده ام وشما نه شده اید افتخار کنند و افتخارات واقعی خود شان را زیرپاگذاشته   به چیزهای واهی مباهات بورزند ، که امام علی علیه السلام فرمود :

  لَیُسَ الخَیرُ اَن یُکثَرَ مَالَکَ وَوَلَدَکَ وَلکِنَّ الخَیرَ اَن یَکثُر َعِلمُک َوَحِلمُکَ . یعنی مباهات و فخر درجای است که علم وکمال و حلمَ وبردباری واخلاق اسلامی زیادشده باشد ونه اینکه کثرت مال و فرزند باشد .

    سخت است برمن که ببینم  ، آدم های را ازریشه واصل وبنیه خود ننگ عار دارند وفکرنمی کنند ، دشمنان  اکنون درسرزمین آباء واجدادی  مالَم داده  کیف می کنند واین آدم ها به ترکستانی بودن کلا هوا کنند  و تاریخ و قدمت ورشادت ها و شجاعت های  شان را به نام ترکستانی بودن بفروشند ، این خیلی برای یک ملت رشید مایه ننگ وتنزل هویت، ولگدمال کردن شرافت ملّی به شمارمیاید .

 به نظر من : برای هرانسانی شرافت مند سه چیز گران بها ترین شیئ است 1- آبرو وحیثیت شخصی ، که این قدر ارزش مند است که امام صادق علیه السلام فرمود:هرکس سخنی بگوید که قصدش ریختن آبروی مؤمنی باشد خداوند اورا ازولایت خود خارج می کند (الکافی ج 2ص 358) . 2- دین ومذهب : که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم ارج دین ر ا این گونه بیان می کند : من قتل دون دینه فهوشهید . یعنی هرکس برای دین کشته شود شهید است .(نهج الفصاحه ص538). 3 – شرافت ملّی – که دردین ازآن به حبّ وطن یاد می شود که سفیروحی الهی ختم مرتبت فرمود : حب الوطن من الایمان . مهرسرزمین بخشی از ایمان است .

     مرد م شجاع هزاره درطول قرن ها با ایثارکردن جان ومال و هستی شان  افتخارات بس عظیمی به دست اورده اند وشهیدان والامقامی دراین راه اهدا  نموده اند اکنون بعدا ز تلاش های وزحمت های متمادی توانیستند با سرفرازی دردنیا ه معرفی شده و سر راه بلند گرفته زندگی کنند ، . ودرهرجای دنیا ازهویت وشرافت خود خجالت نکشیده اند و با هزار مباهات نام ونشان هزاره گی را چون تاج درسرگذاشته و چون خاطره ای محبوب دروجود نگهداشته اند .

هزاره هزاره است اگرسلطانعلی کشت مند باشد ویا مزاری شهید باشد یا سیّدِ شهید سید اسماعلی بلخی باشد یا آواره افغانی درایران وکشورهای دوردست قرارگرفته باشد وما هرگزبه ملت نجیب هزاره پشت نمی کنیم و هرگز خون 62 درصد شهیدان زمان عبدالرحمن را  لگدمال نخواهیم کرد

 اسارت وبرگی خواهران مان که هند وانگلیس به تاق نسیان قرارنمی دهیم .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


قسمت سوم خاطرات سید وهزاه افغانی +سید های افغانی +تعصب وسیدها

     قسمت سوم خاطرا ت سادات افغانی :            

   وای!‌  برماو  ملت ما  و وای!   از این کارهای خلاف دین برده درقالب دین ، بازمیگوییم که ما رفتار رسول خدارا داریم  وبه سیره ی جدّ مان  رفتار می کنیم و سید بودن چه فرق دارد که باد های شیطانی این تَوَهُّمْ های ناروارا  به کله های ما فروکرده که چون ماسید هستیم هرجنایت و هر خیانت را که خلاف دستورات اسلامی وقرانی باشد اگرمرتکب شویم عیبی ندارد وچون اولاد پیامبر هستیم خلاف ما عین شرع و عین دستورات اجداد ما است .

          حضرت نوح نبی علیه السلام باره فرزند خود از خداوند خواست چرا اورا غرق می کند ؟ خداوند فرمود آن فرزند از اهل تومحسوب نمی شود زیرا اوعمل ناشایست دارد آیا فرزند پیامبربودن  مجوز این همه عمل های ددمنشانه می شود ؟

   اگرکسی بگوید که : من که همان عمل های نا پسند را انجام نداده ام . جواب اینکه کسی که فرق گذاری بین  سادات وهزاره را و برتری سید هارا تبلیغ می کند چه به زبان و چه به قلم و چه با هرروش دیگری درهمین کار ها ی ظالمانه و ستمگرانه شریک است واگرروز قیامت و حساب خداوند راست است درپای میزان عمل کوهی از گنه را خواهی داشت  .

 درحدیث امده که خداروزقیامت هیچ عضور ا مانند زبان عذاب نمی دهد وزبان به خدا وند از شدت عذاب شکایت می کند و خدا می فرماید که تو سخن را به خود جاری کردی که شرق وغرب عالم را فراگرفت و چه خون های ناحق که به سبب تو ریخته نه شد و عرض وآبروی ها ی توبه خطرانداختی   لذا جزای تو این است .

 سید بودن هرگز مجوز کارهای خلاف نمی شود مگر هارون رشید و مأمون ، معتصم عباسی ، متوکل که بارهای حرم امام حسین را خراب کرد و ... همه سید نبودند  هرسید که کارخلاف شرع و دین مرتکب شود مانند کسی است که سید نیست وکارخلاف را انجام داده .

در همین راستا حضرت امیرالمومنان (ع) می فرماید  :
«
اِنَّ  اَولَی النّاسِ بِالاَنبِیاءِ اَعلَمُهُم بِما جاوُابِه، ثُمَّ تَلی: «اِنَّ اَولَی  النّاسِ بِاِبراهِیمَ لَلَّذی اَتَّبَعُوهُ وَ هذا اَلتَّیُ وَالَّذِینَ آمَنو  وَاللهُ وَلِّیُ المُومِنِین» (آل عمران/68) ثُمَّ قالَ: اِنَّ وَلِیَّ مُحَمَّدٍ ـ  صلی الله علیه و اله ـ مَن اَطاعَ اللهَ وَاِن بَعُدَت لَُحَمتُهُ، وَ اِنَّ  عَدُوَّ مُحَمَّدٍ مَن عَصَی اللهَ وَانِ قَرُبَت قَرابتُهُ» (حکمت 96

یعنی  نزدیک ترین مردم به پیامبران، داناترین شان به رسالت آنان است. بعد این آیه را  تلاوت فرمود: نزدیک ترین مردم به ابراهیم کسانی هستند که از او پیروی نمایند و از  دین نبی و اهلش پیروی کنند و خدا دوستدار مومنان است» آنگاه فرمود: دوست محمد کسی است که خدا را اطاعت کند ـ هرچند از نظر خویشاوندی دور باشد. و دشمن محمد کسی استکه خدا را عصیان کند ـ هرچند از نظر قرابت نزدیک باشد.

                           ادامه ی خاطرات تلخ :

 خلاصه : این زن طلاق اش را از جوان هزاره گرفت وبرگشت واو مبایل راننده ماشین را مرتب می گرفت وبه بستگان خود زنگ میزد و باشادی وسرور گرفتن طلاق اش را بشارت میداد ولی من دیگر غم واندوه وجودم را احاطه کرده بود ازصحنه سخت وتکان دهنده از محمد آباد عرب های ورامین تاساوه دیگر هیچ گونه سخن نگفتم وهمواره دلم به حال آن بچه ی بینوای که قربانی این تعصب بی مورد و ظالمانه گردید می سوخت  و جگرم غرق درغم و رنج بود .

 بعدازان چند روز بعد به مجلس عروسی درتهران رفتیم همرای برخی دوستان و مردم سرپل مزار وقت ازتهران برمی گشتیم دروسط را ه صندلی من با یک سید پول داراز مردم (سر پل) باهم افتاد دربین راه همین خاطره را به خاطرکه ملت ومردم ماچه  قدرگرفتار جهالت های سخت ودرد آوراست به همین اقاسید محترم پول دار که اسم اش سید غلام است ساکن ساوه صحبت کردم بعدازپایان داستان آقاسید به من گفت :

 خانه آن زن را که طلاق خودرا گرفته میدانی ؟ من گفتم : آره بلدم چه کارش داری ؟ گفت : اگرنشانم دهی به خدا قسم ده هزار تومان به خاطر نشان دادن خانه او به تومید هم .

    گفتم به او چه کارداری ؟ آقاسید گفت : میخواهم  بروم پای اوببوسم زیراکه او کار خیل بزرک وعاقلانه را کرده که من اکنون ازاو این قدر خوشنود شده ام که می خواهم بروم پای اورا ببوسم .

 توای خواننده محترم ! جهالت واحمقی این سید را باز ببین که : ره از کجا است تا به کجا ؟ مگرامام خمینی که رهبرشیعیان جهان است دخترش را به غیر سید نداده است  ؟مگرداماد محترم ایت الله سید محمدرضا گلپایگانی که مجتهد بود ومرجع تقلید ، حضرت ایت الله صافی نیست ؟

 درکدام کتاب گفته که سید باغیرسید نباید ازدواج کند ؟ مگرچیزی را به دین وارد کردن بدعت وحرام نیست ؟ بدعت گذاری وچیزی  را که جزء مسلمات دین است اگرکسی قبول نکند مگرکافرنیست ؟خلیفه دوم را خیل مورد شماتت قرار می دهید پس خود تان چرا پیروی این اقای را می کنید ؟

 واقعا واقعا که ......

 اگرکسی بگوید : من به تمام امور از اقای خلیفه دوم پیروی نمی کنم فقط یک مورد است .جواب اینکه پیروان واقعی اش هم درتمام امور که از او پیروی نمی کنند ومانند ما که ما خود را شیعه میدانیم دربرخی موارد تخطی میکنیم و دربرخی جا از امامان  معصوم داریم اطاعت می کینم .

 برخی سادات را اگرکسی بگوید که دین واسلام این حرف های (که دخترسید به غیرسید حرام است ، نباید بدهد ) راقبول ندارد. اقا سید درجواب می گوید : من این این شریعت راقبول ندارم که دخترسید رابه غیرسید مجازبداند .

   خواننده عزیز خو د حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل .

    امابرخی سادات عظام که لطف دارند درهمین وبلاگ پیامی ثبت می کنند به عرض شان میرسانم که :

 اولا: من همه سادات عزیز را که شامل این جهالت های ناروا وغیردینی واحمقانه نکرده ام ومن درهمین وبلاگ سادات مکرم ومعززفراوانی را نام برده و برخی اسامی مبارک شان را درج کرده ام که باعث برکت و سبب نزول رحمت خداوند به شهرودیارخواهندبود .

  دوما : چنانچه این وبلاگ رامطالعه می کنید من تمان نقاط منفی که درخاطرات دارم به قلم کشیده ام چه هزاره یا سید یا ایرانی حتی حوزه ی علمیه ولی هیچ کسی کلیمات رکیک وتوهین آمیز به جای نظر ثبت نکردند ولی برخی سادات کرام که به قول معروف : ازکوزه برون تراود انچه که دراوست .هرگونه بی ادبی و سخنان نا شایست  را نثارمن می کنند . حالا این توهین وبی ادبی که به جای نظردرج می  کنند  از علامات سید بودن شان هست یا از خوی اباءو اجدادشان ؟ .

  سوما : تمام خاطراتم رابا استدلال به حکم اسلامی ودلیل فطرت پسند ذکرکرده ام  اقا ی محترمی که شاید به نظرش این گفته های من بی اساس باشد با دلیل و مدرک بی پایه بودن اش را ثابت کن ومن هم به سرچشمان قبول دارم .
(
پایان 

 

 

 


قسمت دوم خاطرات غم انگیز سید وهزاره + سادات افغانی +سید های افغا

 (( ص3خاطرات سید وهزاره ))

جوان هزاره : نه به خدا قسم  من هزاره ام  ولی به خاطر ازدست دادن تووزندگی مان تاکنون آشکار نکردم وازاول نمی دانیستم که شما باهزاره ها این قدر تعصب دارید ومن هم که علم غیب نداشتم ومادرت وتو  که درابتداء هرگزازاین سخنها نداشتید ؟ نمی دانم که درسط چه طور این گونه تغییر کردید و حرمت زندگی زنا شوی باهزاره به میان امده ؟.

 همسرمهربان:    که شوهرش اصلاباورنمی کرد می بیند که :  بچه را دردامان پدرش انداخته با چشم گریان گلوی بغض گرفته  که من با هزاره زندگی نمی کنم ، این هم بچه ات واین هم خانه ات  ، واین هم زندگیت .  ازخانه خارج میشود .   همسر مهربان :  مستقیم به سوی ساوه که خانه دایی ها و خانه  قوم وفامیل و مادروخواهر وهمه بستگان اش درآن شهر بود ند  رهسپار می گردد .

شوهر هزاره :  برای پس اوردن همسرش   از هیچ اقدامی دریغ نمی کند و ملا وسید و ریش سفید و ریش سیاه به درخانه زن مهربانش می فرستد حتی گوسفند می برد ولی عذر، زاری وتضرع دیگرفایده ندارد  ویعنی حالا که این جنایات سنگین وجرم نا بخشودنی آشکار گردیده ، آمدن ریش سفیدوسیا و ملادیگر چه مشکلی را حل می کند ؟      .مدت چهارسال به همین منوال به پایان می رسد ،‌  دراین مدت همسرمهربان بی کار ننشسته وازقوم وفامیل برای به دست اودردن طلاق غیابی کمک می گیرد به دفاترمراجع تقلید و مخصوصا حضرت آیت الله سید صادق شیرازی مراجعه کرده استفتاء می نماید که قسمت استفتا ی اوبدین شرح است :

آیا ازدواج دخترسید باهزاره حرام نیست ؟ اگرهزاره مدتی خود را سید معرفی کند وبادخترسید ازدواج کند بعدا کشف شود که هزاره بوده این زن برای اوحرام نمی شود ، ازنظرشرعی چه مجازاتی دارد ؟ .      حضرت آیت الله سید صادق شیرازی فرموده بودکه :‌ این ازدواج هیچ گونه اشکال شرعی ندارد .

وقت از طرف مراجع تقلید جواب را منفی شنیدند مجبورشدن که به دادگاه های اسلامی  ازراهی تزویز وفریب وارد شود و مدت های به دادگاه های ساوه مراجعه اعلان کرده بود که شوهرم مدت چهار سال است مرا بدون موجب رهاکرده وهیچ گونه خبری ندارم   ونه خرجی دارم ونه سرپناهی اکنون به عسروحرج افتاده ام ومیدوارم دادگاهی اسلامی مرا طلاقی غیابی بدهد .

         این کوشش ها هم برای این خانم محترم نتیجه ی نداده بود روزی من داخل یک اداره بودم که شخص( که زیاد خوش نام نیست) دربین جمع از پرسنل همان اداره  برخی زنان افغانی را به بدی یاد کرد  که ازجمله گفت:  که زن از افغانی های است که مدت چهار  سال است که شوهرش اورا بلاتکلیف رهاکرده ورفته بیچاره،  زنه به هزار یک نوع بد بختی گرفتارشده همیشه به من مراجعه میکند که طلاق اش را از دادگاه بگیرم وخیل هم درمضیقه مال و اقتصادی گرفتار است و مکانی مناسب برای سرپناه ندارد .

من از اراجیف آن مرد ناراحت شدم و شماره تلفن ام را دادم که به همان زن بگو:  همرای یکی ازبستگان خود به خانه من مراجعه کند تا من تکلیف اورا روشن کنم .

  فرداروززنه  همرای خواهر ومادرش به من مراجعه کردند وازاصل ماجرا جویا شدم و داستان را پی گیری کردم   به مدتی کوتاهی کشف شد  که قضیه همین است( که تاکنون نوشته ام )  وتمام مدارک داد گاه و غیردادگاه واستفتائات اش را خواندم .      بعدازمدتی من گفتم حالا که کاری شما به این مرحله رسیده شاید شوهرت ادم نادرست بوده یا درخانه اخلاق ناسالم داشته ویا کارنمی کرده که کارزندگی تان بدین گونه به سختی گراییده ؟ 

گفت : نه هرگز شوهرم بدخلق و بی کاروبی عار  نبود بلکه زحمت کش وخوش اخلاق بود وبه من به شدت عشق میورزید زندگی بسیارسالم وشادی داشتیم ولی برای من کشف شدکه هزاره است ومن خانه اورا ترک کردم ( به طور مشروحا بیان شده تاکنون ).

            مدتی دیگری نیز گذشت من به او پیشنهاددادم که همراهی برخی خانواده ات به خانه شوهرت برویم و ببینیم که مشکلی که پیش آمده راهی حل دارد یانه ؟قضیه را اززبان دوطرف بشنویم . روزی د یگر ماشین دربست گرفت رفتیم درمحمد آباد عربها درپیشوای ورامین درخانه شوهرش .    که به محض ورود ما بسیار ازما پزیرای کردند و شوهر این خانم نیزداستان را همان طوری که تا حال نوشته ام تعریف کرد وپسراین خانم را هم نزد ما اوردند .

    کودک که ازاین زن بجای مانده بود .    درخانه شوهراین زن نشسته بودیم که ناگهان کودکی که یک دستش به گردن اش بسته بود ازدر وارد شد بادیدگان پرازحسرت و ناامیدی و غم تمام وجود این بچه را احاطه کرده بود که پدرش می گفت که این بچه شش  سال ونیم دارد ولی به سه ساله درنظرمی امد واین بچه درکنار مادرش امد ولی مادرش صورت بچه اش رانبوسید و درآغوش نگرفت و مانند شخص که بیگانه باشد با این بچه ملاقات کرد .

    ازقضا شوهر این زن به تازگی با یک نفر دیگر ازدواج کرده بود وعروس خانم درخانه بود ، وهمسر این زن گفت : اگراین زنم  که مادری بچه ام است درخانه بماند من زن جدیدم را طلاق میدهم زیرا که او با فرزندم خیل باخشونت و تندی رفتار می کند که چندی پیش همین کودکم را زده که پایش دررفته بود واین بارهم زده دستش را شکانده و بامن هم بدرفتاری میکند .

      شوهره بدبخت وگرفتار ! ازمن خواست که واسطه بشوم تا زن اولی اش به خاطر هزاره بودن اورا ترک نکند درکنار شوهر وفرزند کودک اش بماند ، من هم به قدر توان اصرار ورزیدم   و به شدت خواهش وتمنا کردم ولی ثمربخش نبودکه نبود .

امّا   کودکی این زن به شدت مرا تحت تأثیر قرارداد چون چهره غمناک او هرگزازلوح دلم پاک نمی شود ودیدگان که حاکی از اندوهی بسیار بود ظلم وستم که همسربابایش به این کودکی بی گناه رواداشته بود ، دست شکسته او ،استخوانهای باریک او ،  صورت غبار الود او ، ازدروارد شدن غریبانه او ، حکایت پدرش که مدتی جلو تر پایش به اثر کتک های همسرش دررفته بود ، کودکی که به قول پدرش شش  سال واندی ازعمرش گذشته آیا روااست که مادراورا ترک گفته بی کس وتنها درگوشه خانه بماند وپدرکه روزها سرکار می رود این کودک بی مادر تاکنون درمدت چهار سال درگوشه اتاق یا خانه همسایه گرسنه وتشنه به سربرده ، دراین مدت حتما مریض شده یا سرما خورده آیا کنار این کودک معصوم کسی بوده که از اومرقبت کند؟ وآیا کسی بوده که به ناله های معصومانه او پاسخ گوید ؟آیا دراین مدت چهارسال لباس خاکی او چه کسی تعویض میکرده ؟ که کودکی  دیگر مادرراصدا بزند ولی این کودک همواره به یا دی مادر خود بیفتد ، چه قدردست شکسته اودردداشته که کسی نبوده که غم درد اورا بخورد وای وای این چه صحنه دل خراشی بود که من با اومواجه شدم به خداقسم این کودک وغربت او ودست شکسته اش هرگز ازدلم خارج نگردید .

حا لا که دست اوشکسته وپایش دررفته است این را مادیدیم و چه قدراین کودکی ازبی مادری رنج کشیده و چه قدرگریه ها داشته ، وچه مظلومیت داشته که ما نمی دانیم واصلا ما نمی توانیم تصورکنیم   .

    وای مادر مادر چه لفظ زیبای است که کودک از این موهبیت الهی به اثر جهالت وتعصب خشک و بی بهره باشد وقت ما پای روضه میرویم برای کودکان امام حسین گریه می کنیم و اشک غم از سینه بیرون میدهیم و درد جان کاهی وجود مارا فرامی گرد ، مگر نه که این کودک درمظلومیت مانند کودکان امام حسین است؟

          قیافه غمبار وچهره خاک الود او دست به گردن بسته او چشمان اشک بار او ودل شکسته او همواره مرا عذاب می دهد به خدای احد وواحد سوگند که اگردروغ بگویم دین نداشته باشم که الان مشغول نوشتن این صحنه غم انگیز هستم اشک دیدگانم  به صورتم فرومیریزد و صورت بی گنا ه و دل شکسته او درجلو چشمم مجسم می شود آه !  که چه غم انگیز بود وآه که چه درد آوربود که کاش آن صحنه را هرگزندیده بودم که وقت لباس های خاکی موها ی پریشان وچهرغمبار  اورا مجسم می کنم اشکم خود به خود و بی اختیار از دیدگان من جاری می شود و دلم  از غربت وتنهای آن کودکی خرد سال بی مادر میشکند ،  وای !  برای من دیدن او چه گریه آوربود ولبان خوشکیده اش مر ا به یا دکودکان امام حسین میاندازد .

  این جهالت کور واین لجاجت درد اور چه اثرات غم انگیزرا به جامعه ما هدیه کرده که به خدا قسم نمی توانم تمام نواحی ومنظره ی غم انگیز آن کودک را برای شما مجسم کنم کا ش می توانیسم برای شما همان صحنه ی درد آوررا  ترسیم می کردم که شما قضاوت می کردید که ملت و کشور ما به چه درد های روانی و چه مرض ها بی درمان گرفتارند ، وهرروز چه فرزندان وکودکانی به اثراین نادانی ها وبیماری های روانی ما قربانی می شوند .((ادامه را حتما بخوان ))


قسمت اول تعصب سادات افغانی +خاطره زن سید ومردهزاره افغانی +ورامی

 

  (( صفحه اول خاطرات ))

   1—روزی یک نفرجوان ازشهرستان دایکندی   درامام زاده جعفر پیشوایی ورامین،  وارد حرم امام زاده میشود، درحال زیارت متوجه می شود که درکنارش (کنارضریح امام زاده قسمت مردانه وزنانه جدانیست ) پیره زنی افغانی بالباس های بسیار ژولیده و حالت بسیار افسرده باصدای حزین و پرازغم واندوه و چشمان اشک بار خود را درکنار ضریح انداخته به شدت ضجّه میزند،  به قسمی دل هر دین داری را به شدت می سوزاند،  وبا دیدگان غرق دراشک خداوامام ذاده را به فریاد می طلبد   ، جوان افغانی که کمی صبرمی کند ولی کاسه ی صبرش ازگریه جان سوز زن افغانی لبریز میگردد بی اختیار به سوی پیره زن می شتابد با ترحم از پیره می پرسد که مادرچه شده؟و چه مصیبت عظیمی به شما روی اورده است که این گونه شما را به ضجّه وناله واداشته است ؟

        پیره زن که نگاه می کند ومیبیند که جوان افغانی کنارش استاده فورا بلند می شود ازداخل حرم بیرون می آید ودربیرون شروع می کند به درد دل گفتن ،  که من تازه از افغانستان امده ام و هیچ کسی را ندارم و دودخترجوان ویک پسرکوچکم دردستان قوچاق بَر اسیر اند ومرا قوچاق بر درهمین جا آورده که پول پیداکنم تا دختران وپسرم را از دست قاچاق بر نجات دهم .

         پیره زن درادامه می گوید : کاش کسی پیدا می شد که یکی دخترانم را به ازدواج خود درمی اورد ولی از دست بلوچها نجات میداد ،‌و توهمچه ادم را نمی شناسی ؟ جوان افغانی که زن هم نداشته و ازاین طرف به فریادی این زن بینواء هم برسد می گوید :

             مادر برویم خانه ما غذای ونان آب برای شما بیاورم خدا کریم ومهربان است شاید فرج حاصل بشودسپس او این زن بینوارابا مهربانی  به سوی خانه خود،  که درمحمد آباد عرب ها ی ورامین است می برد،‌ و این جوان مادری هم داشته که شوهر کرده بوده و خود درکنارمادرخود درخانه نا پدری زندگی می کرده .

          این قضیه  را بامادرخوددرمیان می گذارد که:  این پیره زن مهمان دوتا دخترجوان ویک پسرکوچک اش دست قاچاق براست به همین خاطر می  گوید:  : اگرکسی فرزندانم را نجات دهدمن یکی از دخترانم را به او می دهم که دیگه چاره ی ندارم .

    بالاخره مشورت کامل شده  و نتیجه این می شود که جوان هرچه پول داردبه طبق اخلاص گذاشته به جهت خلاصی فرزندان زن بینواء  بدهد تااینکه فرزندان اورا از دست قاچاق بر، نجات پیدانماید   و همین کار را می کند که دختران جوان وپسرکوچک را آزاد میکند وپیر ه زن هم به وعده اش وفاکرده یکی دختران اش را به عقد اودرمی اورد و بعد از مدتی کوتاهی داماد (که مدت های درایران ساکن بوده وقسمت های عمده ایران میشناخته )  برادر و قوم واقاریب مادرزن اش  را درشهرستان ساوه پیدا می کند ومادرزن محترم و دوفرزندش را به ساوه می اورد .

        کم کم خستگی راه طولانی ازبدن ها بیرون رفته ،   چشم های تاریک باز می شوند ،  غم واندوه ها زایل میشوند و خنده ها وشادی ها جای درد ها ورنج هارا  می پوشانند  که شش ما ه از این وسط گذشته وهمسرجوان افغانی حامله است روزی درکنار همسرزحمت کشیده و خوش اخلاق و دوست داشتنی اش نشسته هردو به همدیگر عشق نثار می کند و از زمان های سابق و شادی وغم های خود شان را به همد یگر باز گومیکنند که ناگهان همسری دل بند او به صورت جدّی به همسرش می گوید :

·       ما سّیدیم و هرگز با هزاره ازدواج نمی کنیم .!

·       جوان افغانی : نه ! شوخی می کنی؟ !

·       نه ! به خدا ما کشته شدن را دوست داریم ولی زن هزاره نمی شویم . مگرتونمی دانی که ازدواج سید باهزاره حرام و دشمنی با خداوپیامبراست ؟

·       جوان افغانی که مات ومبهوت مانده ازشنیدن این سخنان همسرگرامی اش ولی برای بارهای دیگرمی پرسد ؟

·       توراست می گوی ؟ واقعا باغیرسید ازدواج حرا م است ؟ .

 

همسرش آره مگرتونمی دانیستی ؟

·       جوانی افغانی : نه

·       همسرش حالا توسید ی یا هزاره ای  ؟

·       جوان افغانی که حیران شده چه کار کند اگربگوید که من هزاره ام انوقت است که این همسرگرامی   که تمام  داروندارش  را برای اوصرف کرده  از کف   میدهد   ، زن هم حامله ،‌ وازاین طرف   بین مردم که  باچه  تشکیلاتی   عروسی گرفته و قوم فامیل همه آگاه شده ا ند که فلانی زن گرفته الان دوست ودشمن چه خواهد گفت ؟!  وای این  چه گرفتاری بود که پیش آمد ؟

            بعد از لحظه ی فکر مجبور می شود که دروغی سرهم کند  که مشکل را بالفعل حل تا بعدا فکر اساسی کرده باشد ، با لحن آرام می گوید : من هم میدانیستم که شما سید هستید واز قیافه تو و مادرو برادروخواهرت کاملا پیدا بود و من هم سید م .

          ولی وجدان این جوان هزاره که خود را سید گفته شب روز آشفته و غم واندوه و همواره اورا آزار می دهد ، که من هزاره ام خود را سید گفتم و خدایا ! نزد پیامبرو حضرت زهرا چه بگویم؟   آخر مردن است و قیامت وحساب وکتاب ؟ وای چه قدر گناهی را هرروز وهرساعت برای اینکه سید نیستم خودرا سید گفتم مرتکب می شوم ؟

         یک سال از این واقعه می گذرد وخانه ی را دوراز مردم اشنا اجاره می کند  که مردم به همسرش نگوید که شوهرت  سید نیست.

            تااینکه فرزند پسری  از این دخترسید و شوهر هزاره بدنیا میاید   وهردوزن شوهر از دیدن فرزند چشم شان روشن و خوش حالی برسُرُوْرِشان افزوده می شود    وجوان هزاره روزها  کار می کند وبرای همسر وفرزندش نان و آب تهیه می کند وهردودرکنار هم زوج خوش بخت دیده می شوند .

       اکنون شش ماه از تولد فرزند شان گذشته ومادر وپدر دور شمع فرزند خود می چرخند وشادی میکنند ولی غم واندوهی همواره شوهر را ازار می دهد وهمسر متوجه هست که شوهر ش یک درد ومرض داردکه همیشه دراندوه جانکاهی غرق می شود وهمسرمهربان هرچه که اصرار میورزد که رازی این درد را بداند  ولی شوهر می گوید چیز ی نیست من عادت کردم که گاهی درگذشته غرق میشوم وگاهی هم می گفت : می ترسم که این شوق وعشق ما روزتمام شود وروزگار کج رفتار از من و تو بگیرد  :

 همسر مهربانش می گوید : این چه حرفی است مگر می شود که این خوشبختی را به غیرمرگ که برای همه حق است کسی از ما بگیرد ؟ شوهر گاهی از روی شوخی می گوید : من اگرروز ی کافرشدم چه ؟ توباز درکنار م می مانی ؟

 همسر مهربان : چه  می گویی ؟ توبه هردینی  که باشی من از توجدا نمی شوم و اگرکافرشوی دنبالت هستم ، چگومه ازتو جدا شوم درحالیکه هردومان  فرزندی داریم واگراز تو دل بکنم  از فرزند م نمی توانم جدا شوم ودل برکنم وای توچرا همیشه از جدای و بی وفای حرف می زنی ؟

         روزی شوهر که کاسه ی صبرش کاملا لبریز شده دیگر نمی تواند با وجدان ناآرامش کنار بیاید  ، این گناهی که شب وروز اورا از درون آزار می دهد مخفی نگهدارد لذا بسیار به ارامی تمام مطلب را از اول تااخر به همسرمهربان وباوفای خود تعریف می کند ؛ .

 همسر مهربان : از شنیدن این سخن کاملا شکه می شود   باحالت نا باوری می گوید :

         تورا ست می گویی که هزاره هستی ؟ تومرا امتحان می کنی ؟  توهرگز هزاره نمی شوی ؟ نه نه ! چه گونه باورکنم که من مدت نزدیک به یک  سال ونیم  باهزاره زندگی زنا شوی داشته ام  ؟ نه نه!!!! توراست بگو که هزاره نیستی .((ادامه ی خاطرات راهم بخوانید ))